
حوالی ظهر بود. خورشید به شدت میتابید؛ آن قدر که هیچ سایهای را جا نگذاشته بود. گویا این آخرین فرصت خورشید برای تابیدن است. گویا خورشید میداند شبهای نموری در راه است و تا سر در گریبان غروب فرو ببرد و شاخههای وسیعش را از روی تن تفتیده زمین جمع کند، سایههای غریب شب از راه میرسند.
خورشید در تدارک تابیدن بینظیر بود. خورشید با همه نورش میخواست آخرین میوه مطبوع تابستانیاش را به زمین هدیه دهد. خورشید نگران، خورشید مهربان چنان سخن میگفت که تاکنون نگفته بود وآنچنان صریح میتابید که تاکنون نتابیده بود.
ای زمین، ای زمینیان! روزهای هفته گواهتان، آیا من نجاتبخش شما از زمستان جهل نبودم؟ اختلافهای شما را از بین نبردم و اوس و خزرجیان را با هم برادر نکردم؟
ای او میدانست که میدانند و حتی میفهمند، چه میخواهد. او میدانست این سفارش ابدی چقدر بر آنها گران است و نام على که نقطه وحدتبخش باید میشد، شروع یک امتحان است.
سایه خورشید تا آخرین لحظههای غروب حضور داشت، ولی چه شد که ناگهان سایههای سیاه بلند شدند و دیگر هیچکس او را نشناخت.
مگر آن روز که آسمان شاهد دو خورشید شد که یکى بازوی دیگری را در دست گرفته بود، از یاد بردنی بود؟ آن روز که حوالی ظهر بود و نور، هیچ سایهای را جا نگذاشته بود.
ادامه مطلب